• آیت الله عباس کعبی نسب

مقدمه

ولايت فقيه واژه‏اى است دير آشنا در كلام و فقه شيعه، كه با برپايى نظام جمهورى اسلامى ايران از تئورى به مرحله عمل درآمد . بيش از 23 مجتهدان جامع‏الشرايط و سرشناس اين مرز و بوم از اعضاء مجلس خبرگان قانون اساسى، در اينكه اصل ولايت فقيه يكى از اصول بنيادين نظام سياسى اسلام است، ترديد ننموده‏اند، چنانكه پس از بازنگرى آن در اصل پنجاه و هفتم اين قانون به مطلقه بودن آن تصريح گرديد .

مفهوم «ولايت مطلقه فقيه‏» يكى از تعابيرى است كه چالش‏هاى فراوانى را برانگيخته است . خلط اين مفهوم با مفاهيم مشابه و برداشت‏هاى نادرست از آن موجب شده كه بسيارى از كسانى كه در وادى نظريه‏پردازى سياسى گام نهاده‏اند، دچار لغزش و اشتباه شده و شبهات مختلفى را در مورد آن مطرح نمايند .

براى آنكه بتوانيم تصوير روشن و درستى از «ولايت مطلقه فقيه‏» در حقوق و سياست ترسيم كنيم، ابتدا لازم است‏با مفاهيم مشابه و هم افق آن آشنا شويم، آنگاه به بيان معنا و مفهوم «ولايت مطلقه فقيه‏» در مقايسه با اين‏گونه اصطلاحات بپردازيم; پس از تبيين صحيح اين مفهوم و برداشت‏هاى نادرست ارائه شده از آن مى‏توانيم براى شبهات وارد شده بر اين مفهوم پاسخ درستى را ارائه كنيم .

اين مختصر مقاله‏اى است كه پيش از اين به عنوان بخشى از كتاب «فلسفه سياست‏» از مجموعه «سلسله دروس انديشه‏هاى بنيادين اسلامى‏» توسط «انتشارات موسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى‏قدس سره‏» به چاپ رسيده بود . در اين نوشته پس از بيان مفاهيم مشابه با «ولايت مطلقه فقيه‏» به مقايسه آنها پرداخته و سعى گرديده به برخى از شبهات مطرح پيرامون اين مفهوم كه از اشتباه در فهم آن ناشى شده، پاسخ داده شود . به جهت ضرورت و اهميت مساله، انتشار مقاله مذكور به صورت مستقل نيز مناسب تشخيص داده شد، و به محضر مشتاقان دانش تقديم مى‏شود، اميدواريم مقبول درگاه باريتعالى و خشنودى امام زمان عج و مورد توجه خوانندگان محترم باشد .

فصل اول: مفاهيم مشابه ولايت فقيه در حقوق و سياست

دولت (1)

دولت در معناى قديم و معناى جديد دو كاربرد مجزاى از يكديگر و در عين حال مرتبط با همديگر دارد، ريشه‏يابى كلمه State در اصل «يونانى‏» و واژه‏هاى مشابه در زبان‏هاى اروپايى اين حقيقت را ثابت مى‏كند .

1 - مفهوم «دولت‏» تا قبل از سده شانزدهم

واژه State از ريشه لاتينى Statecraft به معناى «سياست مدارى‏» و واژه Status به معناى وضع، مستقر و پابرجا، گرفته شده است . كاربرد واژه (2) Status در خصوص وضع كشور يا حاكمى خاص، خواه پاپ يا امپراطور، كاملا موجه بوده است . مجموعه معانى مندرج در مفهوم مقام و جايگاه Status هم به «وضعيت و موقعيت‏» به طور كلى، هم به نفس «ثبات و تداوم‏» و هم به «لوازم استقرار و ثبات وضعيت‏» دلالت دارند . كاربرد همه اين معانى در خصوص حكام صحيح بود; يعنى، State در ريشه يونانى برابر با مقام و جايگاه حاكمى بود كه وضعيت و موقعيت‏برتر و ثابت و بادوامى داشت كه خود تامين‏كننده نظم و رفاه جامعه بود . (3) در قرون وسطى، اين مقام و جايگاه بستگى كامل به مالكيت، خانواده و وراثت، طبقه و پايگاه اجتماعى و شغل يا حرفه فرد داشت . در زبان فرانسه، ميان واژه‏هاى (4) estete و (5) State تمايزى وجود ندارد; همين گفته درباره واژه Estado نيز صادق است .

در زبان انگليسى، State شكل تلخيص‏شده estate بود . انديشه «شؤون كشور» از انديشه «مقام و جايگاه‏» (6) يا شان (7) پديد آمد . همين مفهوم در واژه آلمانى (8) Stand يا (9) Stande بخوبى آشكار مى‏شود .

يكى از مضامين مهم اين مطالب ارتباطى است كه ميان زميندارى، مالكيت، حسب و نسب، مقام اجتماعى و جز آنها از يكسو و قدرت و اقتدار و حكومت از سوى ديگر وجود دارد . روى هم رفته، مهمترين شان اجتماعى شان گروه يا خاندان حاكمه و يا پادشاه بود . مهمترين مقام، جايگاه يا شان اجتماعى بطور بالقوه بيشترين ميزان قدرت و اقتدار را در پى داشت و اغلب اين قدرت تداوم مى‏يافت و در پرتو آن، افراد از فر و شكوه دولتى برخوردار مى‏شدند . از همين‏رو، پادشاه والاترين شان به شمار مى‏رفت . همچنين، پادشاه مظهر ثبات و نظم و به طور ضمنى مظهر رفاه عمومى بود .

2 - مفهوم دولت از سده شانزدهم تاكنون

ارنست كاسيرر (10) نخستين كاربرد دولت در معنا و مفهومى جديد را به ماكياولى نسبت مى‏دهد . (11) در تفكر ماكياولى، دولت‏به معناى قدرت عامى تلقى شده است كه مستقل از حاكم و اتباع او عمل مى‏كند و هسته مركزى قدرت مستقر را تشكيل مى‏دهد . وى در كتاب شهريار چندان دلبستگى و علاقه به شخص سزار بورجيا نشان نداده، بلكه بيشتر به ساختار دولت جديدى علاقه نشان داده كه وى ايجاد كرده است . با اين وصف هكستر (12) مى‏گويد: ما خود معانى جديد دولت را به انديشه ماكياولى نسبت مى‏دهيم و نحوه استعمال واژه دولت توسط او را - كه در بيشتر موارد به معناى مقام و شان حكومتى قرون وسطايى است - ناديده گرفته‏ايم . (13) اسكينر، در تكميل اين نظر، بر آن است كه انديشمندانى چون دوهيلان، بوده، بدن در فرانسه و قرن شانزدهم مفهوم مدرن دولت را عرضه كردند .

به هر جهت، پيرو نظر هكستر و اسكينر نخستين كاربرد واژه دولت‏به معناى مدرن از سوى متفكران قرن شانزدهم آغاز شده است و امروزه استعمال واژه دولت‏به معناى مدرن در زبانهاى اروپايى رواج دارد .

دولت، در معناى جديد خود، با مفهوم «جامعه سياسى‏» برابر دانسته مى‏شود، يعنى آن شان و مقام و جايگاه و آن دوام و ثبات و ايستادگى و آن نظم و رفاه كه در مفاهيم دولت‏به معناى قديمش به شخص حاكم و موقعيت‏برتر آن بستگى تام داشت، امروزه بر جامعه در شكل كلى آن اطلاق مى‏شود و براى جامعه يك مفهوم انتزاعى به نام «دولت‏» ، كه متشكل از چهار عنصر سرزمين ، جمعيت، حكومت و حاكميت است، تصوير مى‏شود . افراد حاكم مى‏آيند و مى‏روند و شخصيت دولت‏بستگى به آنان ندارد; از اين‏رو دولت پايدار مى‏ماند .

منظور از جامعه سياسى:

1 - جامعه كل كه مجموعه فعاليت‏هاى انسانى را در بردارد و همه جوامع فعال در هريك از بخشهاى فعاليت انسانى زير مجموعه آن به حساب مى‏آيند .

2 - جامعه سازمان‏يافته‏اى كه همه نهادهاى سياسى از آن ناشى شده‏اند .

3 - جامعه‏اى كه قواعد حقوقى و حكومت‏ها از آن ناشى مى‏شوند: وقتى مى‏گوييم «دولت ايران عضو سازمان ملل متحد است‏» يا اينكه «دولت لبنان خواستار خروج نيروهاى اشغالگر صهيونيستى از جبل عامل است‏» مقصود همان كليت است كه با حكومت و قواى عمومى كشور اشتباه نمى‏شود .

3 - مقايسه دولت در معناى قديم و جديدش با مفهوم ولايت مطلقه فقيه

آيا مفهوم ولايت مطلقه فقيه و مفهوم دولت (14) به مفهوم قديم و جديدش مترادف است‏برخى ولايت مطلقه فقيه را متناسب با مفهوم قديم دولت دانسته‏اند و برخى ديگر آن را با مفهوم جديد دولت‏برابر دانسته‏اند; سپس دسته‏بندى‏ها و ديدگاههاى گوناگون و نظريه‏پردازى‏ها را مربوط به آن دانسته‏اند و اين خود منشا ايجاد شبهات مختلف شده است .

1 - 3 - دولت در مفهوم قديم و ولايت مطلقه فقيه

به‏طور كلى، حاكم در اسلام حتى پيامبران و امامان معصوم، همچون ديگر شهروندان دولت اسلامى، بنده خدا به حساب مى‏آيند و از اين لحاظ، همه انسانها داراى شانى برابر و يكسان هستند و مقام و رياست ناشى از جايگاه اجتماعى، مالكيت، خانواده، وراثت، طبقه و يا شغل و حرفه فردى نيست، بلكه ابزارى است‏براى تحقق امنيت، عدالت، هدايت و عبادت در روى زمين; به‏گونه‏اى كه خدا خواسته است . حاكم اسلامى عنوان «امام مسلمين‏» خليفه مسلمين، امير مؤمنين، ولى امر و . . . دارد كه تعبيرى است از رياست عامه دولت اسلامى و هرگز مفهومى مترادف با «دولت‏» نمى‏باشد . در كنار مفهوم «امامت و ولايت‏» ، مفهوم «امت‏» نيز وجود دارد و امت داراى مفهومى كاملا مستقل از امام است . امام و امت در سرزمين اسلامى، به موجب قوانين الهى، دولت و جامعه معتقدان را به وجود مى‏آورند و هركدام از اين مفاهيم حيثيت‏هاى مستقل خود را دارد و به شخصيت‏حاكم اسلامى وابستگى ندارند .

اولا: حاكم اسلامى بنابر ميل و نظر و ديدگاههاى شخصى خود عمل نمى‏كند، بلكه در مدار تبيين وحى و قانون الهى رفتار مى‏كند:

«ولو تقول علينا بعض الاقاويل . لاخذنا منه باليمين . ثم لقطعنا منه الوتين‏» . (15)

اگر پيامبر بخواهد نسبت‏هاى نادرست‏به ما بدهد (و در عرصه اجتماع خواسته‏هاى شخصى خود را به جاى خواسته‏هاى خدا مطرح سازد و بعضى گفته‏ها را كه از وحى نيست‏به ما نسبت دهد) او را با قدرت مى‏گيريم و گردنش را قطع مى‏كنيم .

ثانيا: حاكم اسلامى مردم را مخاطب قرار مى‏دهد و مردم موظف‏اند كه بدانند آيا حاكم شريعت اسلامى را اجرا كرده، يا به آن پشت كرده است؟ رسول اكرم در اواخر عمر شريفشان در ميان اصحاب خود ايستاد و فرمود:

«ايها الناس انكم لاتمسكون علي بشى‏ء، انى ما احللت الا ما احل الله وما حرمت الا ما حرم الله‏» (16)

«اى مردم، شما هيچ مدرك و مطلب قابل ارائه‏اى عليه من نداريد . همواره من به موجب حلال و حرام الهى عمل كرده‏ام .»

ثالثا: حاكم در مورد مساله مالكيت‏با آحاد مردم شان يكسانى دارد و اموال عمومى به عنوان امانت در دست اوست، در بينش اسلامى، استيلاء شخصى بر اموال عمومى نوعى سرقت‏به حساب آمده است كه به آن «غلول‏» مى‏گويند:

«و من يغلل يات بما غل يوم القيامة‏» (17)

و در حديث آمده است: «من استعملناه على عمل فرزقناه رزقا فما اخذ فوق ذلك فهو غلول‏»

هر كس را به سمت عمومى منصوب كرديم و او بيش از حقوق مقررى خودبرداشت در واقع مرتكب جرم «غلول‏» شده است . (18)

اصطلاح «راعى‏» و «رعيت‏»

گاهى به حاكم اسلامى «راعى‏» و به امت پيرو او «رعيت‏» اطلاق مى‏شود و برخى واژه «راعى‏» را مرادف با «قيم‏» و رعيت را افراد تحت قيموميت دانسته‏اند; در مقابل مفهوم شهروندى در نظامهاى دمكراسى . اين ترجمه درست نمى‏باشد، زيرا در زبان عربى «رعى، يرعى، رعاية‏» به معناى نظارت خيرخواهانه و مصلحت‏آميز بر شخص يا يك شى‏ء است; لذا مى‏گويند: «رعاك الله‏» شايد ريشه لغوى آن از «رعى الغنم‏» ، يعنى، چوپانى گوسنفدان است و چون چوپان گوسفندان را نگهدارى و حفظ و مراقبت مى‏كند و گوسفندان نيز به چرا مى‏روند، اين كار را «رعى‏» مى‏گويند . در قرآن كريم اين واژه به كار رفته است:

«كلوا و ارعوا انعامكم‏» (19) و در آيه ديگر آمده‏است: «والذين هم لامنتهم و عهدهم راعون; (20)

(اهل ايمان) همان كسانى هستند كه به

امانت‏ها و عهد و پيمان خود وفا مى‏كنند .»

وقتى كه حاكم اسلامى را راعى مى‏گوييم; يعنى، امين و نگاهدار و مسؤول امور امت اسلامى است و البته در اين مسؤوليت همه شريك هستند:

«كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته، فالامام راع و هو مسؤول عن رعيته و المراة فى بيت زوجها راعية و هى مسؤولة عن رعيتها . . . »

در روايت ديگر آمده است:

«ما من راع يسترعيه الله رعيته يموت و هو غاش لرعيته الا حرم الله عليه الجنة‏»

پس ترجمه رعيت‏به واژه Sujet فرانسوى و حمل معناى قيموميت‏بر آن صحيح نمى‏باشد . (21)

كاربرد فقهى واژه ولايت

ولايت در اصطلاحات فقهى به چند معنا به كار رفته است:

1 - مواردى كه مولى عليه قادر بر اداره امور خود نيست، مانند ميت، سفيه، مجنون، صغير; در اين معنا قيموميت نهفته است و ولى قيم مولى عليه است .

2 - مواردى كه مولى عليه قدرت بر اداره امور خود دارد و خود قيم بر امور شخصى خود است، در عين حال دارايى‏هايى وجود دارد كه سرپرستى و ولايت‏شخص ديگرى را مى‏طلبد، مثل اداره موقوفه‏اى چون موقوفات دانشگاه تهران . در اينجا ولايت‏بر موقوفات به معناى قيموميت ولى بر استادان و دانشجويان و كارمندان دانشگاه تهران نمى‏باشد; زيرا سرپرستى در چارچوب ضوابط وقف است .

3 - ولايت‏به معناى سرپرستى و رهبرى مكتب و دين براى هدايت جامعه كه از آن به ولايت الله تعببر مى‏شود . در اين ولايت، سرپرستى و ولايت همه افراد جامعه اسلامى، حتى خود پيامبر و امامان معصوم، زير مجموعه اين سرپرستى است و ولايت رسول الله و ائمه معصومين و ولايت فقيه به ولايت الله باز مى‏گردد . به عبارت ديگر، شخصيت‏حقيقى پيغمبر و يا امام معصوم و ولى فقيه جزو مولى عليهم است و از نظر شخصيت‏حقوقى آنها ولى هستند .

با توجه به معانى ولايت، مراد از ولايت مطلقه فقيه همان سرپرستى و رياستى است كه متناسب با معناى اخير مى‏باشد و در اين معنا، مفهوم ولايت مطلقه فقيه با دولت‏يگانگى ندارد، بلكه ولايت‏حقيقى و ضوابط دولت توسط خدا بايد ترسيم شود; به خلاف مفهوم دولت در قديم كه دولت عبارت بود از شخص حاكم .

2 - 3 - دولت جديد و مفهوم ولايت مطلقه فقيه

دولت، در اسلام، پديده‏اى است وحيانى; يعنى، آنگاه كه بشر در زندگى اجتماعى خويش خود را نيازمند قانون ديد و براى حل مشكلات و رفع اختلاف و داورى ميان انسانها و ايجاد عدالت و امنيت احتياج به دولت احساس شد، خداوند متعال پيامبران صاحب شريعت را مبعوث كرد . به عبارت ديگر، در طول تاريخ دولت دينى توسط انبياء تاسيس شد .

«كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه وما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه والله يهدى من شاء الى صراط مستقيم‏» (22)

بنابراين، ديگر نظريه‏ها در زمينه پيدايش دولت، از جمله: نظريه قهر و غلبه، نظريه تفويض الهى، نظريه قرارداد اجتماعى و نظريه تكامل دولت از خانواده به جامعه كل هيچ‏كدام پذيرفته نمى‏باشد . (23)

اسلام بافتهاى گوناگون اجتماعى انسانها را در قالبهاى گوناگون قبيله، قوم، شعب و زبانهاى گوناگون و نژادهاى متفاوت و آداب و رسوم و فرهنگهاى محلى متمايز به رسميت مى‏شناسد و همه را، بر محور توحيد و بندگى خدا، برادر مى‏خواند و دعوت به اجراى قوانين الهى مى‏كند . براى تحقق اين امر، «امامت‏» را در كنار «توحيد» براى همه «امت اسلامى‏» در سرزمين‏هاى گوناگون و با موقعيت و وضعيت‏هاى فردى و اجتماعى متمايز، در هر مكان و زمان، لازم دانسته است . به عبارت ديگر، دولت‏با عناصر چهارگانه سرزمين، جمعيت، حكومت و حاكميت گرچه مجزا از هم و مستقل مى‏نمايند، اما بر محور «توحيد» و «امامت‏» صبغه الهى به خود مى‏گيرند و به همديگر مربوط مى‏شوند . در اين ميان، تنها حاكم اسلامى، اعم از پيامبر يا امامان معصوم و يا فقيه عادل، رياست عمومى كشور را بر عهده دارد و هرگز سرزمين، يا جمعيت و يا حكومت و يا حاكميت‏برابر با وى نمى‏باشند . پس مفهوم دولت جديد در اسلام نيز پذيرفته شده است، به شرطى كه صبغه الهى به خود بگيرد; يعنى، قوانين آن اسلامى باشد و حاكم نيز به موجب قوانين و مقررات اسلامى مشخص گردد .

بر خلاف آنچه پنداشته مى‏شود، «دولت اسلامى‏» تنها دولت «جامعه مسلمان‏» نمى‏باشد; بلكه علاوه بر تنظيم قوانين اسلامى، حاكم نيز بايد بر اساس قوانين و مقررات اسلامى معين شود . (ما در جاى خود به شرايط حاكم اسلامى و وظايف و اختيارات آن اشاره خواهيم كرد).

برخى «ولايت فقيه‏» را مرادف State به معناى «دولت جديد» گرفته‏اند، اين برداشت درست نمى‏باشد; زيرا همان‏گونه كه اشاره شد، اولا عناصر چهارگانه تشكيل دهنده دولت - كشور در اسلام هر كدام داراى شخصيت و حيثيت مجزاى از يكديگر هستند: بحث از جمعيت تحت عنوان «امت‏» و سرزمين تحت عنوان «دار الاسلام‏» و حاكميت‏به عنوان منشا اقتدار سياسى، دولت تحت عنوان «ولاية الله و ربوبيت تشريعى‏» و حكومت‏به عنوان سازمان و ساختار و نيز قدرت سياسى و كار ويژه‏ها تحت عنوان «الحكم بما انزل الله و امامت و ولايت‏» قرار مى‏گيرند . هر كدام از اين‏ها مباحث على‏حده و گسترده‏اى مى‏طلبد كه در حوزه‏هاى گوناگون مباحث كلامى، تفسيرى، تاريخى، فقهى، منطقى و فلسفى جاى مى‏گيرد; شايد عنوان «فقه سياسى‏» براى همه اين مباحث مناسب‏ترين باشد و در اين بين «ولايت فقيه‏» يكى از اين مباحث عمده و گسترده است .

اصولا كاركرد دولت، اقسام دولت، ماهيت دولت، منشاء دولت و اصل نياز به دولت همه از مساله ولايت فقيه متمايز هستند .

ما در بحث دولت در اسلام بايد به سؤالات زير پاسخ دهيم:

آيا «دولت اسلامى‏» وجود دارد؟ يا آن كه در اسلام هم دولت وجود دارد؟ لازمه پاسخ به اين پرسش بحث پيرامون قلمرو اسلام و ابعاد گوناگون آن در بخش جهان‏بينى و ايدئولوژى است . اگر ثابت‏شد كه در اسلام حقوق، اخلاق و معارف دينى از هم گسسته نيستند و سياست دينى در متن دين وجود دارد، آنگاه نوبت‏به اين سؤال مى‏رسد كه شهروندان، سرزمين و حكومت و حاكميت در دولت اسلامى چه جايگاهى دارند؟

حكومت (24)

مفهوم «حكومت‏» ، به عنوان يكى از عناصر دولت - كشور، (25) داراى سه جلوه متفاوت است:

الف - حكومت‏به عنوان اقتدار (26) و آمريت: (27)

ب - حكومت‏به عنوان يك سازمان و ساختار (28)

ج - حكومت‏به عنوان كاركرد و انجام وظيفه و اعمال قدرت (29)

حكومت‏يك قدرت سياسى سازمان‏يافته است كه امر و نهى صادر مى‏كند و در غالب ساختار قواى عمومى در كشور اعمال اقتدار مى‏كند، تا به كاركرد خود اعم از ايجاد نظم و امنيت و تنظيم امور داخلى و خارجى و يا ديگر وظايف بپردازد .

در همه كشورهاى جهان، در حكومت اعمال «قدرت سياسى عريان‏» به نحو يكسان وجود دارد; يعنى، حكومت‏با جلوه امر و نهى و قانونگذارى و قضاوت و سياست‏گذارى نمود خارجى به خود مى‏گيرد و اگر چنين قدرتى وجود نداشته باشد، در واقع حكومتى نيز وجود ندارد . اما حكومت، در قالب سازمان و ساختار و كاركرد و وظيفه، بر حسب نوع «نظام سياسى‏» كشورى نسبت‏به كشور ديگر متفاوت است .

در مدل «حكومت اسلامى‏» ساختار، كاركرد، آمريت و اقتدار براساس قواعد ثابت و نهادهاى مستقر جريان دارد و استمرار مى‏يابد . ممكن است پنداشته شود كه ساختار حكومت اسلامى مى‏تواند نظير ساختار حكومت‏هاى ديگر باشد، گر چه كاركرد و نحوه انجام وظيفه متفاوت است . در پاسخ بايد گفت: بين سازمان، ساختار، كاركرد و وظيفه ارتباط وجود دارد و از هم قابل تفكيك نيستند . به عبارتى، ساختار زاييده كار ويژه حكومت است . حكومت هر كار ويژه‏اى داشته باشد، ساختار متناسب با آن را مى‏طلبد .

حكومت اسلامى كه علاوه بر امنيت، وظيفه هدايت جامعه را هم بر عهده دارد، بايد در آن ساختار قواى عمومى به گونه‏اى سازمان‏دهى شوند و در راس تشكيلات كسانى باشند كه به «هدايت جامعه‏» بينديشند . به عبارت ديگر، اگر بخواهيم «قدرت عريان‏» را به گونه قدرت سازمان‏يافته و به كار گرفته‏شده توسط اشخاص مورد بحث و بررسى قرار دهيم، آنگاه اين بحث مطرح مى‏شود كه اين اشخاص داراى چه ويژگى‏هايى بايد باشند و اينجاست كه بحث ولايت فقيه مطرح مى‏شود . لذا بايد گفت كه ولايت اشاره به كاركرد هدايتى دولت اسلامى دارد و فقاهت چارچوب اعمال قدرت است . پس در كسى كه عهده‏دار اعمال اقتدار عمومى دولت اسلامى مى‏شود، بايد ولايت و فقاهت جمع گردند .

به عبارت ديگر، در مبحث ولايت فقيه به اين سؤال پاسخ داده مى‏شود كه چه كسى عهده‏دار اقتدار و آمريت در حكومت اسلامى است؟ و محدوده اين اقتدار تا چه ميزان است؟

حاكميت (30)

دولت (31) داراى قدرت برتر، مطلق، الزام‏آور، فراگير، دايمى، تجزيه‏ناپذير و غير قابل تفكيكى است كه اين قدرت دو بعد درونى و بيرونى دارد . در بعد درونى، بر شهروندان در سرزمين اعمال اقتدار مى‏كند (32) و در بعد بيرونى، نسبت‏به دولت‏هاى ديگر اراده سياسى مستقل دارد (33) . در اصطلاح، هر دو بخش اين حاكميت را حاكميت‏حقوقى (34) مى‏نامند كه در مقابل حاكميت‏به معناى سياسى (35) است . در حاكميت‏سياسى در عمل اراده سياسى دولت، حتى در حكومت‏هاى استبدادى، از ناحيه حوادث و پيشامدها و نيروهاى ذى نفوذ و اراده سياسى احزاب محدود مى‏گردد و از نظر ارتباط با خارج، چه بسا كشورى در عمل، از لحاظ سياسى، اقتصادى و نظامى تابع اراده قدرت‏هاى ديگر است و يا اينكه صلاحيت هر كشور محدود به قواعد حقوق بين الملل و غيره مى‏شود و مجبور مى‏گردد كه رفتارهاى ويژه‏اى از خود نشان بدهد . صرف نظر از حاكميت عملى به مفهوم سياسى آن، حاكميت از لحاظ حقوقى منشا و ريشه و مبناى قدرت سياسى است و به عبارتى جواز صدور امر و نهى، قانونگذارى، قضاوت، اجرا، سياستگذارى، برقرارى نظم و امنيت، اداره امور و هرگونه دخل و تصرف حكومت ناشى از «حاكميت‏حقوقى‏» است .

مشخصات حاكميت‏حقوقى

حقوقدانانى نظير لافه‏رير و ژرژ وول براى حاكميت‏حقوقى مشخصات ذيل را قائل شده‏اند:

1 - قدرتى است‏حقوقى; يعنى، تجلى زور و نيروى خالص نيست; بلكه چهره آن از لابلاى نظم حقوقى جامعه و طبق موازين و قواعد آن ظاهر شده است .

2 - منشا و مبدا است: براساس حاكميت صلاحيت‏ها مشخص مى‏شوند و از سرچشمه آن قواعد و مقررات مى‏جوشند تا بر ديگران تحميل شوند .

3 - وجود آن منوط و مشروط به هنجارهاى خارجى يا پيش هنجار ديگرى نيست .

4 - برتر است: يعنى كليه هنجارهاى ديگر در درجه بعد از آن واقع مى‏شوند .

و به قول ژان بدن، در رساله مشهور خود «شش كتاب جمهوريت‏» ، حاكميت عبارت است از اقتدار مطلق و مداوم دولت - كشور . (36)

مشروعيت (37)

اصطلاح حاكميت‏حقوقى را، با همه ويژگى‏ها و جنبه اقتدار مطلق آن را، مى‏توان به صورت يك جمله تبيين كرد و آن اين كه حاكميت‏براساس «حق‏» به وجود آمده است . آن حاكميتى كه براساس «حق‏» به وجود آمده است را «حاكميت مشروع‏» مى‏ناميم . پس منظور از مشروعيت «حقانيت‏» است . در يك تحليل ديگر و بنا به گفته ماكس وبر (كه او را بنيانگذار جامعه‏شناسى سياست مى‏نامند) : «بشر نيازمند آن است كه زندگى‏اش را با معنا (38) سازد . اعمال قدرت و تمكين در برابر حكومت نيز مستلزم يك پشتوانه معنايى است كه محتواى «مجوز» حاكم براى حكومت (39) و توجيه مردم براى اطاعت (40) را مشخص سازد . (41)

ولايت مطلقه فقيه و دو مفهوم حاكميت و مشروعيت

با توجه به آشنايى اجمالى با اصطلاح حاكميت و مشروعيت و رابطه آن دو مى‏گوييم: در نظام سياسى اسلام، حاكميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و در انحصار اوست و غير از او همه اعم از حاكمان (42) و حكومت‏شوندگان، (43) بنده خدا هستند . پس هم حاكميت در انحصار اوست و هم مشروعيت را بايد او تبيين سازد و مرز آن را براى بندگان خود تعيين كند . بنابراين، مفهوم «ولايت مطلقه فقيه‏» با مفاهيم «حاكميت‏» و يا «مشروعيت‏» يكسان نمى‏باشد . بلكه در اسلام «حاكميت و مشروعيت‏» تنها جنبه الهى دارند و لاغير .

به عبارت ديگر، حاكميت، به عنوان يكى از عناصر دولت - كشور، در انحصار خداوند است و مشروعيت‏حاكميت و حق اقتدار و آمريت را او بايد تعيين كند . انسانها به حكم بندگى خدا موظف‏اند كه حاكميت الهى را بپذيرند و از خدا اطاعت كنند; اما اين پذيرش جنبه اختيارى دارد:

«انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا» (44) و «فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر» (45)

غصب (46) - كه مفهوم مقابل Legitimacy با مشروعيت است - نيز ممكن است از ناحيه حاكمان محقق شود، در آنجا كه حاكمان از طرف خدا به حكومت نرسيده باشند و يا براى خود حق قانونگذارى مستقل قائل شوند و نيز ممكن است از طرف مردم محقق شود; آنجا كه در حكومت‏به «حق الهى‏» توجه نكنند و خود به جاى «خدا» براى خويش «حق حكمرانى‏» قائل شوند .

نظام سياسى

نظام سياسى به دو معنا به كار رفته است:

1 - رژيم سياسى يا Poltical Regime

2 - سيستم‏سياسى يا The Poltical System

1 - رژيم سياسى

نظام سياسى، به معناى رژيم سياسى، در حقوق اساسى بيشتر به معناى «شكل حكومت‏» به كار مى‏رود و به رژيم جمهورى و پادشاهى و اشرافى قابل تقسيم است و در جامعه‏شناسى سياسى، مراد از رژيم سياسى ساختارى فراگير از نهادهاى فرمانروا; يعنى، قواى سه‏گانه و نهادهاى غير فرمانروا; يعنى، احزاب و گروههاى ذى نفوذ است . گاهى مراد از رژيم سياسى معنايى فراتر از شكل حكومت و نهادهاى فرمانروا و غير فرمانروا و ساختار اقتصادى و اجتماعى و مردمى و سطح توسعه و عوامل رو به تحول و دگرگونى مداوم و مستمر مى‏باشد . بالاخره، گاهى «رژيم سياسى‏» تنها بر رابطه ميان قواى مجريه و مقننه و يا احزاب و انتخابات اطلاق مى‏شود; مثل رژيم پارلمانى، رژيم رياستى، رژيم نيمه رياستى، رژيم دو حزبى، چند حزبى و يا تك حزبى .

مفهوم رژيم سياسى و ولايت فقيه

همان‏گونه كه روشن است، در اينجا نمى‏توان «ولايت فقيه‏» را با «نظام سياسى‏» به معناى رژيم سياسى يكى دانست . به ديگر سخن، رژيم ايران «جمهورى اسلامى‏» است . «جمهورى‏» شكل حكومت و «اسلامى‏» محتواى حكومت است و ولايت فقيه ضامن اجرايى و قانونى تحقق «جمهوريت‏» و «اسلاميت‏» نظام است كه در واقع ركن عمده «نظام جمهورى اسلامى‏» است; اما مترادف با معناى «نظام جمهورى اسلامى‏» نمى‏باشد .

2 - سيستم سياسى

سيستم در سياست از سيستم در مهندسى مكانيك و علوم تجربى و زيست‏شناسى اقتباس شده است و به مثابه مجموعه عناصر مرتبط و هماهنگ هستند كه به مانند ابزارى، (47) كه در بافت‏يك واحد جاى مى‏گيرند و داراى ورودى‏هاى مشخص (48) و خروجى‏هاى معين (49) هستند، در كنار هم قرار مى‏گيرند . همان‏گونه كه از سيستم حركت وسيله نقليه يا دستگاه تهويه يا تركيب اعضاى بدن سخن مى‏گوييم، سيستم سياسى نيز داراى ورودى‏ها و خروجى‏ها و مكانيسم تبديل است كه طى آن خواسته‏هاى افراد، در نظامهاى دمكراسى، و يا مصالح جزئى و كلى مادى و معنوى جامعه، در نظامهاى الهى، ورودى اين سيستم است كه تبديل به تصميم و سياستگذارى دولتى مى‏شود و از طريق حكومت اجراء مى‏گردد كه اين تبديل خروجى سيستم است .

خلاصه آنكه هر سيستمى، اعم از سيستم حركت هواپيما، يا سيستم اعضاى بدن يا سيستم سياسى، داراى چهار ويژگى است:

1 - مجموعه اجزاء و عناصر متفاوت كه براى يك هدف واحد در تلاش‏اند . (50)

2 - بين اين مجموعه ارتباط و هماهنگى و نظم حاكم است، به‏گونه‏اى كه هر جزء مكمل حركت جزء ديگر است و بلافاصله بعد از آن قرار مى‏گيرد .

3 - چارچوب مشخصى (51) وجود دارد كه سيستم را از محيطى كه آن كه در آن عمل مى‏كند جدا مى‏سازد .

4 - در ارتباط با حركت و عمل سيستم برخى از عناصر، از عناصر ديگر مهمتر هستند، به عنوان مثال عنصر تنظيم‏كننده صدا و تصوير در گيرنده صوتى - تصويرى «تلويزيون‏» مهمتر از عنصر «تنظيم رنگ‏» آن است .

عناصر تشكيل‏دهنده يك نظام سياسى، براساس ماهيت نظام و شرايط و محيطى كه نظام در آن حاكم است، متفاوت‏اند . با اين وجود، مهمترين عناصر تشكيل‏دهنده «نظام سياسى‏» از قرار ذيل است:

1 - نهادهاى حكومتى

2 - احزاب سياسى

3 - گروههاى ذى نفوذ

4 - رسانه‏هاى گروهى و مطبوعات

5 - انواع شبكه‏هاى ارتباطات سياسى

6 - فرهنگ سياسى

7 - توسعه و رشد و مشاركت‏سياسى

در اين ميان، نهادهاى حكومتى به منزله قلب براى ساير عناصر نظام سياسى هستند .

با اين توضيحات بايد بگوييم كه «ولايت فقيه عنصر اصلى نظام سياسى در اسلام است كه بدون شناخت آن نمى‏توان نظام سياسى اسلام را شناخت .» با اين وجود، تعبير نظام ولايت فقيه يا نظام امامت‏براى تبيين نظام سياسى اسلام به تنهايى كفايت نمى‏كند .

فصل دوم: مفهوم ولايت مطلقه فقيه در مقايسه با مفاهيم مشابه در حقوق و سياست

با توجه به مقايسه مفهوم ولايت‏با ساير مفاهيمى كه ذكر كرديم، وقت آن رسيده كه تعريف ولايت فقيه را ارائه كنيم و سپس واژه «مطلقه‏» را مورد تحليل و بررسى قرار دهيم:

1 - تعريف ولايت فقيه

ولايت فقيه عبارت است از: رياست و زمامدارى فراگير فقيه عادل و با كفايت در حوزه امور دينى و دنيوى بر امت اسلامى، (54) در پهنه وسيع سرزمين اسلامى (55) و براساس حاكميت مطلق الله بر جهان و انسان .

از اين تعريف، نكاتى چند به دست مى‏آيد:

نكته اول: ولايت فقيه در واقع رياست و زمامدارى دولت اسلامى است و برابر با مفهوم دولت (56) نمى‏باشد .

نكته دوم: اين رياست فراگير است; يعنى، ولايت فقيه هم رياست كشور را به عهده دارد و هم رياست عاليه قواى عمومى كشور اعم از مقننه، قضائيه و مجريه . نظير اين رياست فراگير نيز براى رياست جمهورى، در نظامهاى رياستى، وجود دارد كه رئيس جمهور هم رئيس كشور است و هم رئيس هيات دولت و در نظامهاى پارلمانى كه همه قواى عمومى از پارلمان ناشى مى‏شود (57) و رياست كشور با پادشاه و يا رئيس جمهور است .

نكته سوم: فراگيرى و گستره رياست هم در امور دينى است و هم در امور دنيوى، چون در اسلام دين و دنيا به هم پيوسته‏اند و سياست متن دين است .

نكته چهارم: اصولا حكومت‏با رياست پيوند دارد، زيرا مقامات عالى حكومت امر و نهى صادر مى‏كنند و اوامر آنان الزامى است و نمى‏توان سرپرستى حكومت را از قبيل وكالت دانست; زيرا در مفهوم «وكالت و نمايندگى‏» جنبه الزام و فرمانبرى وجود ندارد . اجراء يا تخلف در وكالت‏بستگى تام و كامل به نظر موكل دارد، نه وكيل; در حالى كه اطاعت از قدرت در پيشبرد امور عمومى اجتناب‏ناپذير است و از اين‏رو، حكومت ماهيتا نمى‏تواند وكيل باشد .

(در واقع، رياست و زمامدارى بخشى از مفهوم ولايت را مى‏رساند كه مربوط به كشوردارى است).

نكته پنجم: چون انسانها داراى شان برابر هستند و هيچ كس حق ندارد بر ديگرى فرمان براند و امر و نهى حكومتى با مقوله وكالت‏سازگارى ندارد، پس بايد رياست عاليه مقامات عالى حكومت متكى به يك مقام برتر باشد . براساس عقايد دينى و كلامى كسى كه خالق است، مالك نيز هست و مالك سرپرستى و ربوبيت دارد و اين ويژگى‏ها تنها زيبنده حضرت حق، جل و على، است، لذا منشا اوامر و نواهى حكومت‏بايد حاكميت تكوينى و تشريعى خدا بر جهان و انسان باشد، تا از نظر عقل اطاعت از آن حكومت صحيح باشد و آن اوامر و نواهى بر آحاد انسانها جنبه الزام داشته باشد; از اين جهت اعتقاد داريم كه اوامر و نواهى مقامات عالى حكومت‏بايد ناشى از «فقه و شريعت‏» باشد .

نكته ششم: رياست عاليه كشور و قواى عمومى بايد به عهده فقيه باشد و اين مطلب از آنچه در نكته قبل گذشت‏به دست مى‏آيد، آنجا كه گفته شد: تنها اوامر و نواهى ناشى از «فقه و شريعت‏» براى آحاد جامعه اسلامى الزام‏آور است و نفوذ دارد و فقيه ضامن اجراى محتواى فقه و شريعت و عدم انحراف حكومت و مقامات عالى آن از اسلام است و هم به موجب ادله فقهى و كلامى، خود بايد در راس حكومت‏سياسى قرار گيرد .

نكته هفتم: در مقايسه با ديگر نظامهاى سياسى، چون در مقامات عاليه دولت اسلامى و در راس آنان ولى فقيه شايستگى و كفايت و تدبير و به تعبير ديگر «مديريت‏» شرط است، بنابراين از لحاظ توانايى و كارآمدى در اداره امور كشور و ايجاد آبادانى، توسعه، نظم و امنيت و پيشرفت و تمدن دولت اسلامى با ديگر دولت‏ها و نظامها تفاوتى نمى‏كند . اما علاوه بر آن، دولت اسلامى، كه در راس آن فقيه است، حقانيت و مشروعيت نيز دارد، در حالى كه نظامهاى ديگر چون حاكميت مطلق را تنها براى يك موجود انتزاعى به نام دولت ترسيم مى‏كنند و افراد حاكم تنها «وكيل‏» هستند و وكالت‏با حكومت و امر و نهى سازگارى ندارد، با بحران و مشكل مشروعيت مواجه هستند .

نكته هشتم: شرط «عدالت‏» علاوه بر اين كه نشانه سمت و سوى دولت اسلامى براى تامين قسط و عدالت‏بين آحاد جامعه است، اشاره به صيانت درونى مقامات عاليه دولت اسلامى و در راس آنان رياست عاليه كشور و قواى عمومى است و اين امر بهترين شيوه براى كنترل قدرت سياسى و جلوگيرى از فساد در قدرت است: نظامهاى سياسى ديگر گرچه، با شيوه تفكيك قوا و توزيع قدرت، مى‏خواهند مساله فساد قدرت سياسى را براى خود حل كنند، اما اين نظريه در تئورى و عمل با انتقادات فراوانى مواجه است و تنها راه جلوگيرى از فساد قدرت اين است كه ضريب فساد در حاكم به صفر برسد «معصوم‏» ، يا اينكه از لحاظ عقل، حاكم هم افق و نزديك به معصوم باشد كه شرط عدالت ويژه در فقيه اين امر را تامين مى‏كند . البته اين امر نفى كننده ساير اهرمهاى كنترل قدرت، از جمله مصالح عمومى، مشورت، امر به معروف و نهى از منكر، شورا و مانند آنها نمى‏باشد .

نكته نهم: كار ويژه‏هاى حكومتى كه رياست عاليه آن با فقيه عادل و با كفايت‏باشد، علاوه بر پيشرفت مادى، هدايت و معنويت‏براى جامعه اسلامى و قرب الهى و كمال انسانى است، چرا كه پيشرفت در ساحت‏هاى مادى و معنوى در سايه آميختگى ماديت و معنويت و جداناپذيرى آن دو ميسر مى‏گردد .

نكته دهم: از آنجا كه در واژه «ولايت‏» ، علاوه بر چيرگى و سلطنت ناشى از رياست، محبت و عشق و نصرت و يارى و قرب و نزديكى و وفادارى و رهروى نهفته است، اين واژه به نحو احسن ماهيت‏حكومت در اسلام و نوع رابطه متقابل بين دولت و ملت را كه مبتنى بر عشق، مهربانى، همكارى و مسؤوليت متقابل است تبيين مى‏كند; در حالى كه چنين امرى در نظامهاى سياسى ديگر و در مفاهيم مشابه چون رياست جمهورى، پادشاهى و غير آن وجود ندارد .

نكته يازدهم: به جاى خويشاوندى، نژاد و يا همبستگى تشكيلاتى و ارگانيك در درون يك سرزمين، همبستگى ملت‏بر محور عقيده و راه و روش مشتركى است كه فرامرزى است:

«ان هذه امتكم امة واحدة وانا ربكم فاعبدون‏» (58)

البته به اقتضاى ضرورت‏ها تقسيم‏بندى به شعوب، قبائل و امم نيز مورد پذيرش است «وقطعناهم اثنتى عشرة اسباطا امما» . (59) با اين وجود در اسلام، عامل همبستگى بر محور نژاد يا خويشاوندى و يا زبان به هيچ وجه به رسميت‏شناخته نمى‏شود . به عبارت ديگر، ملاك تابعيت اسلامى عضو امت اسلامى‏بودن است و شرط عضويت در امت اسلامى پذيرش اسلام، به عنوان راه زندگى و سعادت دنيا و آخرت، است . واژه «دار الاسلام‏» بيانگر سرزمينى است كه در حاكميت دول اسلامى است و يا آن كه شعاير اسلامى در آن اجرا مى‏گردد .

نكته دوازدهم: در اسلام، رهبرى قانونمند است و در چارچوب ضوابط و مقررات و قوانين الهى است . رهبر بر اساس ميل و سليقه شخصى و بدون در نظر گرفتن مصالح عمومى الهام گرفته شده از شريعت و مشخص شده با كاوش استدلالى و فقيهانه حق ندارد كه عمل كند و در اين صورت از چارچوب الهى ترسيم شده خارج گشته، حقانيت‏خود را از دست مى‏دهد .

نكته سيزدهم: بر خلاف نظامهاى پادشاهى و دولت‏هاى مطلقه قرون وسطايى، رهبرى اسلام هيچ پيش شرطى از لحاظ وقعيت‏خانوادگى، وراثتى، طبقاتى، مالى، زمين‏دارى و مالكيت و غيره ندارد . به عبارت ديگر، شان و موقعيت و مقام ناشى از جايگاه و پايگاه و شؤون طبقاتى نمى‏باشد .

نكته چهاردهم: ولى فقيه حق حاكميت ندارد، بلكه رياست كشور و قواى عمومى را به عهده دارد و حاكميت تنها در انحصار خدا و قوانين الهى است . بنابراين، او نيز زيرمجموعه قوانين الهى است; يعنى، مثل بقيه شهروندان در اجراى قانون الهى له يا عليه او يكسان است . بنابراين، هيچ امتياز ويژه و موقعيت استثنايى و يا مصونيت كيفرى و حقوقى و سياسى فوق‏العاده و فراتر از معيارهاى شريعت ندارد .

2 - تبيين مراد از واژه «مطلقه‏» در «ولايت مطلقه فقيه‏»

بر خلاف آنچه پنداشته مى‏شود كه واژه «مطلقه‏» براى اولين بار توسط حضرت امام خمينى، قدس‏سره، استعمال شده و نظريه «ولايت مطلقه فقيه‏» توسط ايشان ابتكار گرديد (60) ، كاربرد اين واژه - با تلقى و برداشتى كه امام رحمه الله از آن دارند - در بين فقيهان ديگر نيز رايج و محل بحث‏بوده است . (61) البته حضرت امام رحمه الله، با توجه به تجارب انقلاب اسلامى و استقرار نظام جمهورى اسلامى در ايران، ابعاد گوناگون اين نظريه را شرح و بسط دادند . (62)

در اسلام، «ولايت مطلقه فقيه‏» مبانى فلسفى، كلامى، فقهى، حقوقى و سياسى روشن و مشخص خود را دارد و با مفهوم «مطلقه‏» مصطلح در فلسفه سياست و حقوق اساسى (63) كه ناشى از اعمال قدرت نامحدود شخصى و بى‏ضابطه است، متفاوت مى‏باشد و بين آن دو تنها اشتراك لفظى وجود دارد .

در اينجا به بررسى فرضها و برداشتهاى گوناگون از واژه «مطلقه‏» و ارزيابى آنها مى‏پردازيم:

فرض اول: ولايت مطلقه به معناى دولت مطلقه

يعنى آن كه «دولت اسلامى‏» داراى اختيارات گسترده است و منظور از «مطلقه‏» بيان قلمرو اين اختيارات مى‏باشد . منظور از دولت همان State با عناصر تشكيل‏دهنده‏اش; يعنى، سرزمين، جمعيت، حكومت و حاكميت مى‏باشد . در اين فرض، دوگونه برداشت از دولت وجود دارد:

برداشت اول: دولت‏به معناى قديم كه در اين صورت كاربرد واژه دولت مطلقه (64) به معناى قدرت مطلقه فردى است كه در آن شخص حاكم همه كاركردهاى دولت را در خود جمع كرده است . گاهى «حكومت مطلقه‏» را براى بيان اين مفهوم به كار مى‏برند .

قطعا اين تصور در مورد ولايت مطلقه نادرست است، زيرا در اسلام حاكم همه كاركردهاى دولت را در خود جمع نكرده است و عناصر چهارگانه دولت‏با شخصيت مستقل حقوقى و جداى از حاكم جريان و استمرار دارد . علاوه بر آن، اختيارات حاكم در اسلام نظام‏مند و قانونمند است .

برداشت دوم: دولت‏به معناى جديد كه در اين صورت كاربرد واژه دولت مطلق بيانگر حاكميت مطلق حقوقى و سياسى دولت است و شخص حاكم، در چارچوب اين حاكميت مطلق دولت، به كشوردارى مى‏پردازد . بنا به گفته برخى از اساتيد حقوق اساسى، «ولايت مطلقه‏» اصطلاحى است كه جنبه موضوعى دارد نه شخصى; بدين معنا كه دولت اسلامى على‏الاطلاق حق دخالت و تصرف در كليه موضوعات و امور حكومتى را داراست . اما اين اختيار مطلق را نمى‏توان مانع تقسيم منطقى وظايف زمامدارى قواى متعدد دانست . (65) بنابراين، قدرت سياسى ميان قواى عمومى كشور تقسيم مى‏شود و رياست كشور، در چارچوب قانون اساسى، تنها داراى بخشى از قدرت است .

در اين برداشت - كه مورد پذيرش نظامهاى مردم‏سالار بر اساس نظريه قرارداد اجتماعى است - در واقع قيد «مطلقه‏» را متعلق به عنصر «حاكميت‏» و عنصر «حكومت‏» مى‏دانند، اما نمى‏توان براى شخص حاكم اختيارات مطلقه و گسترده قائل گشت; زيرا منجر به فساد قدرت مى‏شود . اين برداشت از «ولايت مطلقه‏» به سه جهت مخدوش و مردود است:

1 - «دولت‏» صرفا از عناصر تشكيل دهنده‏اش انتزاع گشته است . خواه آن را موجودى مركب و متشكل از اجزاى چهارگانه بدانيم و يا موجودى بسيط كه در نتيجه عناصر چهارگانه به وجود مى‏آيد و معقول نيست كه «حاكميت مطلق‏» و «حكومت مطلق‏» را براى يك موجود صرفا انتزاع شده قرار دهيم و حال آن كه اين حكومت و حاكميت تنها در افراد عينيت و نمود مى‏يابد .

2 - اگر دولت اسلامى على‏الاطلاق حق دخالت و تصرف در كليه موضوعات و امور حكومتى را داراست، اين امر به اعتبار صلاحيتى است كه شارع مقدس براى حاكم اسلامى در نظر گرفته است و البته اين صلاحيت‏به اعتبار منافع عمومى و مصالح مادى و معنوى فرد و جامعه است و هيچ گاه جنبه صرفا شخصى ندارد .

3 - اگر چنانچه اختيارات مطلقه دولت ناشى از حاكميت مطلق ملت دانسته شود و افراد حكمران تنها مظهر اعمال اين حاكميت ملى، در چارچوب اختيارات تفويض شده از سوى ملت‏به وسيله سيستم انتخابات و بر طبق قانون اساسى، به حساب آيند; اين اشكال مطرح مى‏گردد كه در حاكميت ملى، ملت موجود واقعى تلقى گرديده است كه در بعد تاريخى، فرهنگى، ارزشى و آرمانى از اعضاى تركيب دهنده آن متمايز است . اين ملت است كه حاكميت دارد نه افراد مردم، و حاكميت متعلق به اين كليت تقسيم ناپذير و مجموعى است و حكمران نماينده ملت است نه نماينده فرد فرد مردم . ملت داراى مصالح و موازينى فراتر از اراده مقطعى آحاد مردم است . (66) با توجه به اين امر، باز حاكميت‏براى مفهومى انتزاعى به نام «ملت‏» در نظر گرفته شده است كه تنها براى تصحيح انتقال قدرت به افراد فرض شده است . اين در شرايطى است كه عملا قدرت به وسيله افراد اعمال مى‏شود نه ملت . از اين رو، همچنان جاى اين سؤال باقى است كه مجوز واقعى اعطاى قدرت به حكمرانان چيست؟ و صرفا با جعل مفاهيم انتزاعى و غير واقعى نمى‏توان به اين سؤال پاسخ داد . شايد براى رهايى از اين اشكال روسو، در كتاب قرارداد اجتماعى خود، هر فرد را صاحب سهمى از حاكميت مى‏داند و حاكميت را حاصل جمع قطعات حاكميت تلقى مى‏كند . وى در كتاب مذكور نوشته است: فرض كنيم جامعه‏اى از ده‏هزار شهروند تركيب يافته باشد، به سهم هر عضو جامعه يك ده‏هزارم قدرت حاكم است; اين نظريه به «حاكميت تقسيم شده‏» معروف شده است . (67)

در نظريه حاكميت تقسيم شده، قدرت از دست‏حكمران خارج گشته، به طور مطلق به آحاد ملت تعلق گرفته است . اشكال اين فرض اين است كه اين نظريه تنها در «دمكراسى‏هاى مستقيم‏» امكان تحقق دارد كه آن هم خاص جوامع كوچك از لحاظ جغرافيايى و جمعيتى است و در جوامع ديگر، تنها از طريق اراده اكثريت جامه عمل مى‏پوشد و بى‏شك سپردن سرنوشت كشور به اكثريتى كه ممكن است در هر زمانى تغيير جهت‏بدهد، باعث هرج و مرج و از هم گسيختگى در تصميم‏گيرى‏هاى كلان و سياستگذارى‏هاى عمومى مى‏شود . علاوه بر آن، قانون جنبه الزام‏آور بودن خود را بر صاحبان حاكميت كه آحاد مردم هستند و با عدم شركت در انتخابات، قدرت خود را تفويض نكرده‏اند از دست مى‏دهد . در اين صورت، اين سؤال مطرح مى‏شود كه با اين وصف قدرت و اختيار مطلقه دولت از كجا نشات گرفته است؟ البته براى رهايى از اين ايرادات، راهى بجز اذعان به اين كه حاكميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست وجود ندارد و اين حاكميت مطلق مبناى اختيارات اعطاء شده به حكمران بر اساس جعل الهى و در چارچوب ضوابط شريعت است; اين مبناى ولايت مطلقه است . به عبارت ديگر، حكمرانى جعل الله و عهدالله است، نه جعل الناس و عهدالناس . (68)

فرض دوم: ولايت‏مطلقه‏به معناى‏رياست و زمامدارى مطلق

در اين فرض نيز چند برداشت از رياست و زمامدارى مطلق وجود دارد:

1 - حاكم، به عنوان رئيس كشور و رئيس دولت، فعال مايشاء است . هرچه را خود مصلحت‏بداند، عمل مى‏كند و اختيارات همه بدنه دولت‏به او منتهى مى‏شود . از هرگونه حساب و كتاب مصونيت كامل دارد، زيرا اصولا مقدس است و كار بد انجام نمى‏دهد . نمونه اين فرض، دولت مطلقه سلطنتى است . تنها در دولت مبتنى بر حق الهى وجود اين اختيارات فائقه توجيه پذيرند، چون در نظريه حق الهى حاكم يا مستقيما منصوب خداست و خصلت فوق بشرى دارد و يا اين‏كه منتخب ملت است، اما مردم با عنايت و لطف و هدايت الهى به انتخاب حاكم دست زده‏اند و يا اينكه مشيت و قضاء و قدر الهى باعث‏شده است كه «حاكم‏» به حكومت‏برسد . پس بايد به طور مطلق از چنين حاكمى اطاعت كرد و حاكم نيز نياز به مشاوره با اتباع خود ندارد، زيرا خود مظهر حق است و در اعمال قدرت تحت ارشاد خداوند است . (69)

اين برداشت از «ولايت مطلقه‏» نادرست و غير قابل قبول است، زيرا در اسلام: فعال ما يشاء تنها خداوند تبارك و تعالى است و هم اوست كه مورد سؤال قرار نمى‏گيرد:

«لا يسال عما يفعل و هم يسالون‏» (70) غير از او هر كه و هر چه هست پاسخگو است . در دولت اسلامى، هر عضو دولت در برابر خدا، امت و محضر قاضى عدل اسلامى پاسخگوى اعمال خود است و همواره حكومت امانت است و حاكم اسلامى امانت دارى پارساست كه در چارچوب مصالح عاليه مقرر در شريعت رفتار مى‏كند . در تشخيص مصلحت مقيد به ضوابط شريعت از جمله مشورت، كارشناسى و خبرويت است . حاكم اسلامى پايه مشروعيت همه اختيارات حكومت و مسؤوليت مقامات دولتى است، اما يك تنه همه كارها و فعاليت‏هاى دولتى به او ختم نمى‏شود و هر كس در حدود اختيارات داراى تكاليف متقابل است و بايد پاسخگو باشد و در صورت خلاف، بر طبق موازين عدل با او رفتار مى‏شود . سابقه ديوان مظالم در تاريخ اسلامى به همين امر باز مى‏گردد .

حاكم اسلامى تا زمانى كه، به عنوان يك امين، به وظايف خود عمل مى‏كند و شرايط حكمرانى را در جنبه‏هاى علم، تقوا و مديريت داراست و سوء استفاده شخصى نكرده باشد، مقدس است . گرچه در بطن مفهوم «ولايت‏» ، قدسيت و محبت و پيوند عميق ميان دولت و ملت نهفته است; اما اين قداست‏حاكم اسلامى را از حساب و كتاب و روشن ساختن نحوه چگونگى دخل و خرج و حوزه‏هاى گوناگون رفتارى‏اش مبرا نمى‏كند . حكومت در اسلام گرچه «جعل‏الله‏» و «عهدالله‏» است و ولايت ناشى از ربوبيت الهى است، اما حاكم اسلامى بشرى است مثل همه افراد بشر و هيچ امتياز ويژه ندارد و بالاترين ارزش او اين است كه بنده خداست و بنده خدا همواره نمى‏تواند و حق ندارد، به جاى خدا، خدايى كند . به تعبير ديگر، حاكميت مطلق الهى - كه از شؤون ربوبيت اوست - قابل اسقاط و نقل و انتقال نيست و نمى‏توان آن را براى «مربوب‏» ايجاد كرد . پس هيچ كس، چه مستقيم و چه غير مستقيم، جايگزين خالق و پروردگار نمى‏گردد - غير از خالق، همه افراد تنها شان بندگى خدا را دارند و لاغير .

«نظريه حق الهى‏» ، چه مستقيم و چه غير مستقيم، و يا نظريه مشيت و قضاء و قدر الهى ساخته و پرداخته پادشاهان و جباران براى توجيه ظلم و ستم خود است (71) اطاعت مطلقه تنها در چارچوب قوانين الهى معنا و مفهوم پيدا مى‏كند . (72) ميل، سليقه و اجتهاد شخصى، بدون معيار و ملاك و ميزان، در امر و نهى‏هاى حاكم و در ساحت‏سياست‏گذارى‏ها و تصميم‏گيرى‏ها فاقد ارزش و اعتبار است و الزام‏آور نمى‏باشد . حتى پيامبر اكرم، صلى‏الله عليه و اله، موظف به پيروى از شريعت است:

«ثم جعلناك على شريعة من الامر فاتبعها و لا تتبع اهوآء الذين لايعلمون‏» (73)

سپس تو را بر شريعت و آيين حقى قرار داديم، از آن پيروى كن و از هوسهاى كسانى كه آگاهى ندارند پيروى مكن .»

2 - ولى فقيه به عنوان عالى‏ترين مقام حكومتى، ضمن آن‏كه در برابر قانون با آحاد ملت‏يكسان است و داراى هيچ‏گونه امتياز شخصى و برترى ذاتى و يا استثنايى ويژه در مسؤوليت‏حقوقى و كيفرى و سياسى نمى‏باشد، در عين حال داراى اختيارات فرادستورى (74) است . [منظور از قواعد فرادستورى در اصطلاح حقوق اساسى، آن دسته از قواعد و مقررات قانون اساسى است كه حاكم بر ساير اصول قانون اساسى و قوانين و مقررات ديگر است . (75) مثل: احكام شريعت مقدس اسلام بر طبق اصل چهارم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران و يا رعايت موازين بين‏المللى حقوق بشر در قوانين اساسى مردم سالار ].

اين معنا و مفهوم از «مطلقه‏» كاملا منطقى، مفيد و منطبق بر موازين اسلامى است . اينك در ضمن بيان نكاتى به توضيح اين امر مى‏پردازيم:

نكته اول: احكام شرع به سه دسته تقسيم مى‏شوند:

1 - احكام حكومتى

2 - احكام فرعى شرعى

3 - احكام ثانوى

در مقابل كسانى كه اختيارات فقيه را محدود به امر فتوى در احكام فرعى و يا قضاوت به موجب اين احكام فرعى و در نهايت تشخيص احكام ثانوى، بر اساس ملاك تزاحم اهم و مهم و يا عسر و حرج و اضطرار و نظاير آن، مى‏دانند، طرفداران ولايت مطلقه فقيه، علاوه بر وظايف فوق‏الذكر، براى فقهاء اختيارات ويژه‏اى به نام «احكام حكومتى‏» نيز قائل هستند كه گاه از آن به، «احكام سلطانيه‏» نيز تعبير مى‏كنند .

ولايت فقيه در چارچوب قوانين الهى اعم از فرعى، ثانوى و حكومتى را «ولايت مطلقه فقيه‏» مى‏نامند . براى توضيح بيشتر، به بيان ساختار «احكام حكومتى‏» مى‏پردازيم:

احكام حكومتى

در نظريه ولايت مطلقه فقيه، حكومت‏خود از احكام اوليه است و بنا به فرمايش امام خمينى، قدس‏سره، مقدم بر تمام احكام فرعيه، حتى نماز و روزه و حج است . (76) منظور از احكام حكومتى آن دسته از احكام و مقرراتى است كه حكومت‏بر اساس مصالح و منافع عمومى، در عرصه‏هاى گوناگون سياسى و اجتماعى و فرهنگى و اقتصادى و ادارى و نظامى و امنيتى و قضايى، تشخيص مى‏دهد; مثل نظام وظيفه، اعزام اجبارى به جبهه‏ها، جلوگيرى از ورود و خروج ارز، جلوگيرى از پخش مواد مخدر و يا حمل اسلحه و نظائر آن . (77)

در دولت‏هاى معاصر، تصميم‏گيرى نهايى، در عرصه‏هاى گوناگون زندگى اجتماعى، با قواى عمومى كشور نظير مجلس و هيات دولت است . در اسلام، مجوز شرعى براى تصميم‏گيرى نهايى، در اين زمينه‏ها، با ولى فقيه و از طريق نهادهاى حكومتى و بسترهاى اجرايى است كه با احراز مصالح عمومى و دفع مفسده در تزاحم امرى با احكام فرعى شرعى و بر اساس ضوابط و معيارهاى لازم از جمله تامين اهداف عمومى دولت اسلامى در بخش نظم و امنيت، هدايت جامعه، تحقق عدالت، رفع فقر، تامين خودكفايى و استقلال و عزت مسلمين، پاسدارى از بنياد خانواده و عفت عمومى، پيشبرد تعليم و تربيت، رشد و آگاهى، آبادانى و توسعه و عمران، امر به معروف و نهى از منكر، جهاد با كفار و نظاير آن انجام مى‏پذيرد . اگر ولى فقيه، به عنوان عالى‏ترين مقام حكومتى و رياست كشور و دولت اسلامى، در نهايت‏بتواند در بسترها و عرصه‏هاى مورد نظر، بر طبق ضوابط و معيارهاى مشخص، تصميم‏گيرى نهايى كند; گفته مى‏شود كه «ولايت مطلقه‏» دارد . اين نظريه در مقابل نظر كسانى است كه ولايت فقيه را محدود به امور فرعى شرعى و احكام ثانوى مى‏دانند . فايده‏اى كه بر وجود اين اختيارات براى ولى فقيه مترتب است اين است كه: دولت اسلامى، از لحاظ قانونگذارى و اجراء و تمشيت امور عمومى كشور بر اساس فقه و شريعت، هيچ‏گاه دچار بن‏بست نمى‏شود و اين همان چيزى است كه امام، قدس سره، مى‏فرمايد:

«فقه تئورى اداره انسان از گهواره تا گور است .»

نكته دوم: وجود اين اختيارات براى ولى فقيه با تقسيم كار و وجود قواى عمومى در كشور منافات ندارد . به نحوى كه ولى فقيه از موضع برتر به هماهنگى قواى عمومى و رفع اختلاف ميان آنان بپردازد، چنانكه از نظر انديشمندان، در نظامهاى مردم سالار، وجود چنين اختياراتى براى رياست كشور و دولت‏بى‏سابقه نيست . به عنوان نمونه، بن دامن كنستان علاوه بر قواى سه‏گانه به قوه تعديل كننده نيز معتقد است; او مى‏گويد:

قوه تعديل كننده بى‏طرف و فوق ساير قواست و رئيس كشور، مانند پادشاه يا رئيس‏جمهور، مظهر چنين قوه‏اى به شمار مى‏آيند . اگر ميان پارلمان و هيات دولت اختلافى بروز كند، قوه تعديل كننده مى‏تواند دخالت كند و در حدود اختياراتى كه قانون اساسى به آن بخشيده است كشور را از بحران و رژيم را از خطر سقوط و جامعه را از هرج و مرج نجات بخشد . اين قوه گاهى نقش حكم آشتى دهنده و زمانى رسالت‏حل و فصل دارد . اگر قانون مصوب پارلمان نقصى داشته باشد، يا بر خلاف مصلحت جامعه وضع شده باشد، كارگزار قوه تعديل كننده بايد بتواند از توشيح و امضاء و در نتيجه از اجراى آن جلوگيرى كند . اگر مسؤولان قوه مجريه اعتماد نمايندگان مردم را از دست‏بدهند، يا احيانا در اجراى وظايف محول از آنها انحراف و يا كوتاهى سرزند، مى‏تواند آنان را معزول سازد . اگر پارلمان با قوه مجريه در تعارضى آشتى ناپذير قرار گيرد و يا اينكه نگذارد كه مملكت جريان عادى خود را طى كند، مجلسين را منحل كند . (78)

نكته سوم: مقام معظم رهبرى حضرت آية‏الله خامنه‏اى، دامت‏بركاته، در پاسخ به سؤالى از ولايت مطلقه فقيه، ديدگاه خويش را چنين بيان مى‏فرمايند:

«مراد از ولايت مطلقه فقيه جامع الشرايط اين است كه دين حنيف اسلام - كه خاتم اديان آسمانى و باقى تا روز قيامت است - دين حكومت است و دين اداره شؤون جامعه . پس در اين صورت چاره‏اى جز اين نيست كه تمامى طبقات جامعه يك ولى امر و حاكم شرع و رهبر داشته باشند، تا امت اسلام را از شر دشمنان اسلام و مسلمين حفظ كند و با جلوگيرى از تعدى قوى بر ضعيف عدالت را در ميان جامعه برپا دارد و وسائل پيشرفت فرهنگى، سياسى و شكوفايى اجتماعى را فراهم سازد و چه بسا اين كارها با خواسته‏ها، مطامع، منافع و آزادى بعضى اشخاص در تضاد باشد . همچنين بر حاكم مسلمين، پس از عهده‏دار گرديدن وظيفه مهم رهبرى، واجب است كه عنداللزوم دست‏به اقدامات مناسب بزند و بايد خواسته و صلاحيت‏حاكم مسلمين، در مواردى كه به مصالح عامه اسلام و مسلمين مربوط مى‏شود، برخواسته و صلاحديد عامه مردم مقدم گردد .» (79)

خلاصه آنچه رهبرى در توضيح ديدگاه خويش در تبيين ولايت مطلقه فقيه فرموده‏اند، چنين است:

1 - اسلام دين حكومت است .

2 - براى اداره حكومت وجود حاكم شرع به عنوان رهبرى لازم است .

3 - رهبرى در چارچوب وظايف حكومت اسلامى، از جمله تامين عدالت و مبارزه با دشمنان و ايجاد نظم و امنيت و پيشرفت فرهنگى و سياسى و آبادانى اجتماعى، اقدام مى‏كند .

4 - تامين مصالح عمومى جامعه اسلامى و وظايف دولت اسلامى اگر متعارض با منافع فردى و گروهى واقع شود، منافع عمومى مسلمين در تحقق وظايف دولت اسلامى مقدم است .

5 - تشخيص اين امر بر عهده فقيه جامع الشرايط است .

البته اين تشخيص نظاممند و در بسترهاى خاص خود، از طريق قواى عمومى و نهادها و مجموعه‏اى از اقدامات متناسب از جمله كارشناسى، خبرويت، مشورت و . . . ، صورت مى‏پذيرد .

نكته چهارم: در ولايت مطلقه فقيه، اختيارات ولى فقيه داراى سه قيد مهم است:

1 - اهداف و وظايف دولت اسلامى: هرگاه ميان اهداف و وظايف دولت اسلامى و صلاحيت‏ها و اختيارات اشخاص تعارض رخ دهد، ولى فقيه در چارچوب اين اهداف و وظايف، با مقدم‏كردن حقوق الله، سپس حقوق جامعه و آنگاه حقوق شخصى و فردى، رفع تعارض مى‏كند . اما اگر تقابل به وجود نيايد، ولى فقيه صلاحيت ندارد در حيطه زندگى خصوصى افراد دخالت كند و براى آحاد افراد جامعه خط مشى تعيين كند; مگر در جهت تامين اهداف و وظايف دولت اسلامى كه اين خود برگرفته از اهداف دين و شريعت است .

2 - مصالح عمومى: تصميم‏گيرى‏هاى ولى فقيه و هرگونه اقدامى در حوزه كلان و خرد حكومت در چارچوب تامين مصالح عمومى اعتبار و ارزش دارد، نه رعايت مصالح و خواسته‏هاى شخصى خود .

3 - شريعت اسلامى: هيچ كدام از قوانين موضوعه كشور و يا اقدامات و تصميمات ماموران و مقامات دولتى و در راس آنان ولى فقيه نبايد برخلاف شريعت‏باشد . البته احكام شريعت، همان‏گونه كه اشاره شد، سه دسته است:

الف - احكام فرعى

ب - احكام ثانوى

ج - احكام حكومتى

رعايت هر يك از اين موارد نيز در جاى خود الزامى است و در صورت تعارض، احكام حكومتى مقدم است . بنابراين، اين تعبير كه: «ولى فقيه اختياراتى فراتر از حيطه شرع، اما در راستاى اهداف دين دارد و مى‏تواند براساس مصلحت نظام حكم وضع كند .» قابل نقد است; با اين توضيح كه اولا: اهداف دين و بالتبع اهداف دولت اسلامى در حيطه شرع مقدس است و نه فراتر از آن وگرنه، «حكومت دينى‏» معنا و مفهوم خود را از دست مى‏دهد . ثانيا اگر در هنگام فقدان نص، مصلحت نظام - كه با دليل عقلى معتبر شناخته مى‏شود - مبناى صدور حكم حكومتى در تمشيت امور عمومى جامعه و تحقق اهداف دين و دولت اسلامى، به هنگام تحديد موارد معين، قرار گيرد نمى‏توان آن را خارج از حيطه شرع مقدس دانست .

نكته پنجم: فقيهان در عبارات خود گاهى واژه «مطلقه‏» (80) و گاهى واژه «عموم‏» (81) را براى تبيين اختيارات وسيع فقيه صاحب ولايت‏به كار برده‏اند و هيچ تفاوتى در عناصر و اركان «ولايت عامه فقيه‏» و «ولايت مطلقه فقيه‏» وجود ندارد . گرچه بعضى خواسته‏اند ميان اين دو مفهوم تفكيك قائل شده ولايت مطلقه فقيه را تنها به امام خمينى‏قدس سره منسوب سازند . (82) در هر دو تعبير «ولايت عامه فقيه‏» و «ولايت مطلقه فقيه‏» تقيد به اهداف و وظايف دولت اسلامى، مصالح عمومى و شريعت اسلامى وجود دارد و اختيارات فقيه را فراتر از امور حسبيه به معناى مضيق آن (83) و نيز مجوز قوانين موضوعه و همه‏گونه اقدامات اجرايى و قضايى مقامات دولتى، حتى قانون اساسى را، در غير از احكام فرعيه شرعيه، ناشى از اختيارات حكومتى ولى فقيه مى‏دانند .

پى‏نوشت‏ها:

1. State

2) مقام و پايگاه .

3) اندرو ونيسنت: نظريه‏هاى دولت، ترجمه دكتر حسين بشيريه، نشر نى، چاپ اول 1371 .

4) شان اجتماعى .

5) وضع .

6. Status

7. estate

8) مفرد .

9) جمع .

10. Cassirer

11) نظريه‏هاى دولت، ص 39 .

12. Hexter 1973

13) نظريه‏هاى دولت، ص 40 .

14. State

15) الحاقه، 46 - 44 .

16) سيرة ابن هشام . . .

17) آل عمران، 161 .

18) ر . ك: محمد مبارك: نظام الحكم فى الاسلام، ص 57 .

19) طه، 54 .

20) مؤمنون، 8 .

21) نظام الحكم فى الاسلام، ص 133 .

22) بقره، 213 .

23) شهيد صدر: الاسلام يقود الحياة، ج 1، ص 17 .

24. Government

25. State

26. Authority

27) لفظ اقتدار يا آمريت Authority] » از اصطلاح رومى auctoritas] » مشتق شده كه به معناى توانايى اعمال نفوذ بر » و Potestas] » جدا بود و به تدريج‏با منصب امپراطور يا حاكم ارتباط يافت .

امروزه، اقتدار به معناى برخوردارى از ميزانى از قدرت رسمى و فرمانبردارى ديگران و احراز برخى وظايف خاص در محدوده مقررات خاص است . كسى كه صاحب اقتدار است، حق حكمرانى دارد; اين معنا از صرف اعمال قدرت يا زور متمايز است . به يك معنا اقتدار كاربرد مشروع زور است . (ر . ك: اندرو وينسنت: نظريه‏هاى دولت، ترجمه دكتر حسين بشيريه، ص 67).

28. Structure

29. Function

30. Sovereignty

31. State

32) حاكميت درونى .

33) حاكميت‏بيرونى .

34. Legal Sovereignty

35. Political . . . Soverignt)

36) مراجعه شود به كتاب السيادة، عبد الهادى عباس، (الطبعة الاولى، دارالحصاد للنشر والتوزيع) و بايسته‏هاى حقوق اساسى، دكتر ابوالفضل قاضى، چاپ اول، ص 61 و 57 .

37. Legitimacy

38. meaningful

39. Legitimacy

40. Loyalty

(تقنينى)، Legal (قانونى) و Legacy (ميراث) است . كلمه Ligitimus از لغات لاتين كلاسيك است، اما كلمه Legitmetel براى اولين بار در متون قرون وسطى و بعدا نيز به ندرت مورد استفاده قرار گرفته است . در روم، اين لغت‏به معناى «قانونى‏» و «مطابقت‏با قانون‏» بوده، در حالى كه از اين واژه در كليه حوزه‏هاى روابط حقوقى استفاده مى‏شد و لذا ترجمه لفظى «قانونيت‏» براى آن مناسبت دارد . اما در مفهوم، اين لغت‏به معناى Validity (اعتبار) و Rightfulness نزديكتر است . (استرى برگر، «مقاله مشروعيت دولت‏» ، برگرفته از مجموعه مقالات سياسى، امنيتى مؤسسه پژوهش‏هاى اجتماعى، جلد اول، ص 304).

42. Governors

43. Governeds

44) انسان، 3 .

45) كهف، 29 .

46. Usurpation

47. mechanism

48. Inputs

49. Outputs

50. The System Components

51. Boundary

52)

53)

54) جمعيت .

55) دارالاسلام .

56. State

57) نظام تفكيك عمودى قوا .

58) انبياء، 92 .

59) اعراف، 160 .

60) ر . ك: محسن كديور: نظريه‏هاى دولت در فقه شيعه (نشر نى - چاپ اول 1367) . ص 107

61) ر . ك: - آية‏الله سيد محمد تقى مدرس اصفهانى (1273 - 1333 ه . ق) الضابط بين الحق و الحكم - ص 4 - 3 .

62) ر . ك: صحيفه نور ج 20، ص 163 و 165 و 171 .

63. Absolutism

64. Absolutism

65) ر . ك: حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، مجتمع آموزش عالى قم، چاپ دانشگاه تهران، ج 2، ص 81 - 80 .

66) دكتر ابوالفضل قاضى: بايسته‏هاى حقوق اساسى (نشر يلدا، چاپ اول 1373) ص 61 - 60 .

67) همان ص 60 و 61 . نظريه حاكميت ملى لوازم قابل توجيهى دارد، از جمله شركت در انتخابات كه وظيفه‏اى اجتماعى تلقى مى‏گردد و بر اساس آن، راى دادن و اعمال حاكميت و انتقال آن به حكمرانان اجبارى مى‏شود . در حال حاضر، با اين استدلال در سراسر بلژيك و لوكزامبورگ و در برخى از ايالتهاى دولت فدرال اتريش و چند كانتون از سوئيس دادن راى اجبارى است و در هلند تنها كافى است كه شهروند در پاى صندوق راى حاضر شود . (همان، ص 278 و 288).

68) اين مدل حكومتى با مدل حكومت تئوكراسى، با دو نظريه حق مستقيم الهى و حق تفويض شده الهى كه در غرب مطرح است، تفاوت دارد و در جاى خود اين تفاوت را توضيح خواهيم داد .

69) ر . ك: دكتر محمد كامل ليله: النظم السياسية الدولة و الحكمه (دارالنهضة العربية، بيروت - لبنان 1969) ص 79 - 74 . - دكتر امام عبدالفتاح امام: الطاغيه، (عالم المعرفة) ص 243 - 175 .

70) انبياء، 23 .

71) شهيد صدر: الاسلام يقود الحياة، ص 9 .

72) منظور از قوانين الهى اعم از احكام حكومتى و احكام ثانوى و احكام فرعيه شرعيه است كه ملاك و معيار خاصى براى تشخيص هر يك وجود دارد و اين امر كاملا نظامند و قانونمند است . البته در جاى خود به توضيح اين امر خواهيم داد .

73) جاثيه، 18 .

74. Regles supra constitutionnelles

75) ر . ك: دكتر ابوالفضل قاضى: بايسته‏هاى حقوق اساسى، ص 29 .

76) ر . ك: نامه امام خمينى درباره ولايت فقيه خطاب به آيت‏الله خامنه‏اى، دام ظله، در دوران رياست جمهورى ايشان .

77) نامه فوق‏الذكر .

78) دكتر ابوالفضل قاضى: بايسته‏هاى حقوق اساسى، ص 166 - 165 .

79) حضرت آية‏الله خامنه‏اى: اجوبة الاستفتاءات، س 66، ص 20 .

80) سيد محمدتقى مدرس اصفهانى: رسالة الضابط بين الحق والحكم، ص 3: «وان له الولاية المطلقة على انحاء التصرفات فى الامور والانفس على ما تقتضيه المصلحة فهو خليفة الامام، عليه السلام، فيما له من السلطنة على الرعية وهوالحق الذى لامحيص عنه لانه مقتضى الدليل عقلا ونقلا .»

81) امام خمينى: كتاب البيع، ج 2، ص 488 - 455، ملااحمد نراقى: عوائد الايام، ص 191 - 185 و جواهر الكلام، ج 21، ص 359 و 398 و ج 22، ص 155 و نيز صراط النجاة آية الله ميرزا جواد تبريزى، ص 10 و 12 كه در آن آية الله العظمى خوئى (ره) در پاسخ به سؤالى ولايت مطلقه فقيه را در مقابل ولايت در امور حسبيه قرار داده‏اند .

82) محسن كديور: نظريه‏هاى دولت در فقه شيعه (نشر نى 1376) ص 96 - 80 نظريه ولايت عامه انتصابى فقيهان و ص 111 - 107 ولايت انتصابى مطلقه فقيهان .

83) آية الله ميرزا جواد تبريزى، در صراط النجاة، امور حسبيه را به دو دسته تقسيم كرده‏اند: 1 - امور حسبيه به مفهوم مضيق 2 - امور حسبيه به معناى موسع . ايشان ولايت فقيه را بر اساس امور حسبيه بنطاقها الواسع پذيرفته‏اند . همچنين آية الله خوئى، رحمة‏الله عليه، در منهاج‏الصالحين (كتاب الجهاد) جهاد ابتدايى در عصر غيبت را از اختيارات فقيه و بر اساس امور حسبيه دانسته‏اند .